سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

همای اوج سعادت

هر کاری میکنم که یه خط بنویسم هیچ چی به ذهنم نمیاد فقط و فقط زمزمه میکنم

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور   کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور 


ارسال شده در توسط ایمان همایی

یک شبی مجنون نمازش را شکست     بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود   فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای ؟          بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

جام لیلا را به دستم داده ای                وندر این بازی شکستم داده ای

نیشتر عشقش به جانم میزنی             دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق ,دل خونم نکن         من که مجنونم, مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم                  این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                   در رگ پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی                   من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم                  صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد                      گفتم عاقل میشوی امانشد

سوختم در حسرت یک یا ربت               غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی             دیدم امشب با منی گفتم بلی

حال این لیلا که خوارت کرده بود            درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم             صد چو لیلا کشته در راهت کنم


ارسال شده در توسط ایمان همایی

 

ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را
با او بگو حکایت شب زنده داریم
با او بگو چه میکشم از درد اشتیاق
شاید وفا کند، بشتابد به یاریم

ای دل، چنان بنال که آن ماه نازنین
آگه شود ز رنج من و عشق پاک من
با او بگو که مهر تو از دل نمیرود
هر چند بسته مرگ، کمر بر هلاک من

ای شعر من، بگو که جایی چه میکند
کاری بکن که در دل سنگش اثر کنی
ای چنگ غم، که از تو بجز ناله برنخاست،
راهی بزن که ناله ازاین بیشتر کنی

ای آسمان، به سوز دل من گواه باش
کز دست غم به کوه و بیابان گریختم
داری خبر که شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشک ریختم
ای روشنان عالم بالا، ستاره ها!
رحمی به حال عاشق خونین جگر کنید
یا جان من زمن بستانید بیدرنگ
یا پا فرا نهید و خدا را خبر کنید!

آری، مگر خدا به دل اندازدش کن من
زین آه و ناله راه به جایی نمیبرم
جز ناله های تلخ نریزد ز ساز من
از حال دل اگر سخنی بر لب آورم

آخر اگر پرسش او شد گناه من؛
عذر گناه من، همه، چشمان مست اوست
تنها نه عشق و زنده گی و آرزوی من؛
او هستی من است که آینده دست اوست.

عمری مرا به مهر و وفا آزموده است
داند من آن نیم که کنم رو به هر دری
او نیز مایل است به عهدی وفا کند
اما - اگر خدا بدهد - عمر دیگری!

 

 


ارسال شده در توسط ایمان همایی

به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد؟میدانم          چه خواهی کرد دل را خون رخ را زرد؟میدانم

مرادل سوزدو سینه تورادامن در این فرق است           که دود از دود و سوز از سوز و درد از درد میدانم

به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید          نه مردم, نی زن گر از غم ززن تا مرد میدانم!

دلا چون گرد برخیزی زهر بادی نمیگفتی؟                   که از مردی بر آوردن ز دریا گرد میدانم؟

 

 

 

 


ارسال شده در توسط ایمان همایی

اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم ناراحت نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود. 


ارسال شده در توسط ایمان همایی

اگر کسی را دوست داری به حال خود رهایش کن او تکامل خواهد یافت


ارسال شده در توسط ایمان همایی

 

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 ***شاید آن روز که سهراب نوشت :
 تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید اینجور نوشت ، هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجباریست***

 

 

 


ارسال شده در توسط ایمان همایی

منو ببخشید اگه یه مدتیه نتونستم به روز باشم اینروزا یکم درگیر بودم بازم اومدم تا باهاتون باشم 


ارسال شده در توسط ایمان همایی

 

شنیدم مصرعی شیوا، که شیرین بود مضمونش

«منم مجنون آن لیلا که صد لیلاست مجنونش‌»

?

به خود گفتم تو هم مجنون یک لیلای زیبایی

که جان داروی عمر توست در لبهای میگونش

?

بر آر از سینه جان شعر شورانگیز دلخواهی

مگر آن ماه را سازی بدین افسانه افسونش!

?

نوایی تازه از ساز محبت، در جهان سرکن،

کزین آوا بیاسایی ز گردش‌های گردونش

?

به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ دیگر زن

که خود آگاهی از نیرنگ دوران و شبیخونش

?

ز عشق آغاز کن، تا نقش گردون را بگردانی،

که تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش،

?

به مهر آویز و جان را روشنایی ده که این آیین

همه شادی است فرمانش، همه یاری است قانونش

?

غم عشق تو را نازم، چنان در سینه رخت افکند

که غم‌های دگر را کرد از این خانه بیرونش!

?

غرور حسنش از ره می‌برد، ای دل صبوری کن!

به خود باز آورد بار دگر شعر فریدونش

 

 

 


ارسال شده در توسط ایمان همایی

 

بیاموز که رنجش خود را بی درنگ و در لحظه ای که شکل می گیرد ، ابراز کنی. هرگز اجازه نده رنجشت طولانی گردد زیرا این راهی است برای مُردن عشق!

 

 

 


ارسال شده در توسط ایمان همایی
   1   2   3   4   5      >